گذر روزها
امروز میخوام براتون بنویسم و از این روزهایی که با هم گذروندیم بگم
بزارید برم به قبل تر زمانی که من مجرد بودم و هر وقت میدیدم کسی دوقلو داره با خودم میگفتم اگه خدا به من دوقلو بده یعنی لطفش رو در حق من تموم کرده و بعد از ازدواجم با سعید هم حتی فکرش رو هم نمیکردم که این ارزوی من براورده بشه مرسی خدا جون واسه این لطفت بزرگت![]()
این مدت هم با همه سخت و اسونهاش گذشت و الان شماها بزرگ شدید و من خوشحالم که تونستیم با هم کنار بیاییم و قلق هم و به دست بیاریم ![]()
میخوام از روزهایی که خیلی کوچولو بودید بگم زمانی که تازه به دنیا اومده بودید خیلی شرایط سخت بود چون من که هیچ تجربه ای نداشتم و انقدر درگیر بودم که یه وقتایی میبریدم زمان واکسن ها و مریزیتون رو هیچ وقت فراموش نمیکنم تا صبح گریه میکردید و من و بابایی مستاصل میشدیم ![]()
ولی خب روزهای خوب هم با هم خیلی داشتیم بعد از اینکه به هم عادت کردیم و زندگی رو روال افتاد خیلی بهتر شده بودید ![]()
وای زمان خرید لباس واستون من همه جارو زیر پا میذاشتم تا بتونم لباسهای خوشگل واستون بگیرم و بعد از یک سالگیتون هم همه چی رو براتون همرنگ و همشکل میگرفتم و تا قبل از اون هم همه لباسهای ساناروشنتر بود و لباسهای سایا تیره تر ![]()
![]()
خستگی تمام این روزها با یه لبخند زیباتون از بین میرفت و بدونید که من و بابایی همیشه بهترینها رو براتون میخوایم
بازم براتون مینویسم و میخونم و میگم که دیوانه وار میپرستمتون ![]()
![]()
![]()
این عکسو میزارم ببینید چقدر بزرگ شدید مامانی

عکی سمت راستی ١ سال و ٨ ماهتونه و سمت چپی عکس سه ماهگیتونه که عید اولتون بود و این هم عکس عید دومتون جیگر طلاهای مامان و عکس پایینی هم عکس 9 ماه بعدتون

واین هم عکس عید فطر همون سال خونه مامان جون

واین هم عکسی از الان که آماده یه دردر حسابی بودین



گذر روزها 
