گذر روزها
سلام به قند عسلهای ما امروز میخوام براتون بنویسم و از این روزهایی که با هم گذروندیم بگم بزارید برم به قبل تر زمانی که من مجرد بودم و هر وقت میدیدم کسی دوقلو داره با خودم میگفتم اگه خدا به من دوقلو بده یعنی لطفش رو در حق من تموم کرده و بعد از ازدواجم با سعید هم حتی فکرش رو هم نمیکردم که این ارزوی من براورده بشه مرسی خدا جون واسه این لطفت بزرگت این مدت هم با همه سخت و اسونهاش گذشت و الان شماها بزرگ شدید و من خوشحالم که تونستیم با هم کنار بیاییم و قلق هم و به دست بیاریم میخوام از روزهایی که خیلی کوچولو بودید بگم زمانی که تازه به دنیا اومده بودید خیلی شرایط سخت بود چون من که هیچ تجربه ای نداشتم و...
نویسنده :
سایا و سانا
7:43




